تبليغاتX
جواد متين
 رفيقان! دعايي كنيم،
بوي سردار بدر و اسوه پايداري مي‌آيد   



    در شلوغي و هياهوي انتخابات گويي اين شهداء هستند كه باز هم وجود نازنينشان مي‌خواهد به دادمان برسد و تلنگري بر اجاره‌نشينان صندلي‌هاي سبز بهارستان بزند .
    سردار بدر مي‌خواهد بيايد تا نداي مولا و آقايمان مهر تاييدي بخورد كه ابداً ما در شرايط شعب ابي‌طالب (ع) نيستيم.
    گويي او قصد آمدن نموده تا به هم‌رزمان ديروز خود يادآوري كند كه چه به جان هم افتاديد و بر سر چه اينگونه تهمت و دروغ و فحش وناسزا نثار هم مي‌كنيد .

    خدايا چه مي‌شود پيكر پاك سردار بدر، مهدي يا حميد باكري عزيز هم در جمع اين 22 پيكري باشد كه چند روزي است از منطقه عملياتي والفجر 8 درخاك عراق خودشان را به ما نشان دادند. چه مي‌شود مهدي باكري بيايد تا يكبار ديگر مديرانمان همانهايي كه ادعاي هم‌رزمي وهم‌سنگري او را دارند بياد ايثارگري‌هاي او در روزهاي مسئوليتش در شهرداري اروميه بيفتند و شايد بخودشان بيايند و بنام جبهه ديروز در وانفساي جبهه‌هاي انتخاباتي امروز بدنبال سهم‌خواهي نباشند .

اي سردار بدر، بيا كه آقايمان تنهاست، بيا و فريادت را بلند كن كه آري ما در شرايط بدر و خيبريم و پايدار و استوار امروز هم فقط يك جبهه داريم و آن هم جبهه‌اي است پشت سر علماي بصيرمان، همانهايي كه اسوه اخلاق و عرفان هستند و خلاء وجودي پاره‌هاي تن امام عزيزمان را امروز پر كرده‌اند .

   سردار بدر مي‌خواهد بيايد تا نداي مولا و آقايمان مهر تاييدي بخورد كه ابداً ما در شرايط شعب ابي‌طالب (ع) نيستيم.

رفيقان! دعايي كنيم، بوي سردار بدر و اسوه پايداري مي‌آيد.

جواد متين - 90/12/9



لینک ثابت
" انتخابات "
جبهه ديروز ، جبهه هاي امروز

ديروز 300 هزار نفر در ميان تنها يك جبهه براحتي جان بر سر عهد خويش نهادند و امروز چه سخت است يافتن فقط 30 نفر از ميان 30 جبهه! آنهم فقط براي خدمتي ناچيز و محدود در مقابل فداكاري آنان!

نثار شهدا صلوات
لینک ثابت
بياد شهيد احمدي روشن
پنجشنبه ششم بهمن 1390 | * جواد متين *
** كي گفته من ، بابا ندارم ؟ **




لینک ثابت
قابل توجه آقاي مهندس !
سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 | * جواد متين *
آقاي ضرغامي! آقاي دارابي!

نتيجه سريال " تا ثريا ":
چه کسی سرهنگ را کشت؟
جواب: چادر ثریا!



هنگامی که نخستین قسمت سریال «تاثریا» با آن آیه‌ی ابتدای تیتراژش از تلویزیون پخش شد، فکر می‌کردیم که بعد از شاهکار «وضعیت سفید»، انتظار ما برای دیدن یک سریال خوش مضمون و خوش فرم طولانی نمی‌شود و «تا ثریا» به علت پرداختن به یک موضوع مبتلا به جامعه و یک دغدغه‌ی قرآنی -یعنی رباـ سریالی خواهد شد به یاد ماندنی.

حضور سیروس مقدم در مقام کارگردانی این سریال هم امیدوارترمان می‌کرد به اینکه شاید موفقیت سریال «پایتخت» دوباره تکرار شود و بسیاری از کدورت‌های اخیر بین قشر مذهبی و رسانه‌ی ملی مرتفع شود؛ کدورت‌هایی که به دلیل ضعف مفرط رسانه‌ی ملی در جریان وقایع فتنه‌ی 88 کلید خورد و با پخش سریال‌هایی همچون «ساختمان پزشکان» و دفاع جانانه‌ی معاون سیما از آن بیشتر و بیشتر شد.

سریال که شروع شد، تمرکز قسمت‌های اول بر روی موضوع ربا و مال شبهه‌دار نشان می‌داد که ظاهراً حدس‎مان غلط نیست و قرار است به جای دیدن فیلم‌فارسی‌هایی همچون خیانت یک مرد ایرانی به زنش و بعد فلج شدن او به سبک سریال کلید اسرار(!) و یا حکایت نخ‌نما شده‌ی دوستی چندین ساله‌ی دو دوست قدیمی که بر سر هیچ و پوچ به دشمنی تبدیل می‌شود و موضوعات بی‌خاصیت دیگری از این دست، با یک سوژه‌ی جدید، با رنگ و بوی مذهبی و از جنس دغدغه های مردم روبرو شویم.

اگرچه در همان قسمت‌های اول و در اوج خوش‌بینی، نحوه‌ی تصویربرداری کار برای‎مان سوال بود و اینکه چرا کارگردان تا این حد بر زشت و ترسناک جلوه دادن کاراکتر اصلی از طریق گرفتن کلوزآپ‌های متعدد و حتی اکستریم کلوزآپ‌های غیرمرسوم اصرار دارد. در کنار آن، رو گرفتن‌های افراطی و نحوه‌ی عجیب چادر سر کردن کاراکتر «ثریا» هم با علم به اینکه او در قسمت‌های بعدی قرار است بلغزد، مشکوک‌مان می‌کرد.

کمی که کار جلو رفت، سوال‌های‌مان در مورد برخی ریز داستان‌های فرعی سریال بیشتر شد. اینکه برادر شوهر ثریا با وجود اینکه تقریباً شخصیتی منفی دارد و در زمان مرگ برادرش آشکارا با خواستگاری زودهنگامش از ثریا بی‌حیایی کرده است، چرا همیشه تسبیح به دست می‌گیرد؟ اینکه قرار است از رابطه‌ی ثریا و سرهنگ چه چیزی عايد بیننده شود؟ و در کنار این سوال‌ها، مسئله‌ی رابطه‌ی پویا -پسر ثریا- با دختر همکلاسی‌اش هم برای‎مان آزاردهنده شده بود. اینکه چرا در یک خانواده‌ی مذهبی کسی از دوستی پسر خانواده با یک دختر نامحرم ناراحت نمی‌شود و یا اگر هم نارحتی و مخالفتی هست، از آن جهت است که این دوستی به درس‌خواندن پویاخان لطمه می‌زند! اما در همین خانواده‌ی مذهبی همه در برابر رسمی شدن این رابطه و بهتر بگویم در برابر شرعی شدن آن موضع می‌گیرند؟ از آنجا که به سیروس مقدم خوش‌بین بودیم و نیز هنوز هم دغدغه‌ی سازندگان سریال
را بابت پرداخت به موضوع «ربا» در آشفته بازار سریال‌های بی‌خاصیت مغتنم می‌دانستیم، سکوت کردیم.

اما هنگامی که ثریا با سرهنگ ازدواج کرد و بعد در اثر یک اتفاق او را کشت، راستش را بخواهید دیگر یادمان رفت که این سریال در مورد چه بوده و قرار بوده چه بگوید! بیش از موضوع ربا، ذهن‌مان را این موضوع به خود مشغول کرد که راستی این خانواده‌ی مذهبی دوباره می‌تواند سروشکلی به خود بگیرد؟ آیا با مادری که پنهانی ازدواج کرده و بعد شوهرش را کشته است، می‌توان دوباره مثل قبل سر یک سفره نشست؟ آیا با دامادی چنین حریص (مسعود) می‌توان دوباره روابط خانوادگی برقرار کرد؟ اما از سوی دیگر قسمت خوش‎بین‌ ذهن‎مان مدام یادآوری می‌کرد که این اتفاقات به شدت تلخ، حاصل همین گرفتن رباست و اتفاقاً نویسنده پازل خوبی را برای عبرت مخاطب طراحی کرده است.

بعد ازفکر کردن به این موضوع، اگرچه کمی قانع شده بوديم، اما هنوز چند سوال بی‌جواب داشتيم. اول اینکه اگر ورود به مقوله‌ی ربا تا این حد می‌تواند خطرناک باشد، پس چرا خانواده‌ی «آقا رضا» که تا گردن در این لجن‎زار ربا فرو رفته‌اند، سهم‌شان از مجازات‌ها کمتر از «ثریا» است؟ چرا مثلاً زن آقا رضا که با زیاده‌خواهی‌هایش ظاهراً عامل اصلی رو آوردن همسرش به نزول‌خواری بوده است،
مثل ثریا تنبیه نمی‌شود؟ چرا دوربین فقط با ثریا نامهربان است و در مورد آقا رضا و همسرش قرار نیست چهره‌ی ترسناک و یا حداقل زشتی ترسیم شود؟ راستی چرا بقیه‌ی طلب‌کاران آقا رضا مثل «ثریا» بی‌آبرو و قاتل نشده‌اند؟ مگر «ثریا» بر خلاف بقیه، ابتدا راضی به مشارکت به‎جای ربا نشد؟ پس چرا بیش از دیگرانی که از همان ابتدا ربا را برگزیدند، مورد مجازات قرار گرفت؟

اگرچه اصلاً این منطق را که «گناه» آن هم از نوع «کبیره» به این دلیل بد است که زندگی دنیایی آدم را خراب می‌کند، قبول نداشتیم و این را در زمره‌ی نگاه برده‌وار به دین می‌دانستیم که از ترس آثار گناه، انسان را به رعایت حریم‌های الهی وا می‌دارد (چنان که از امام حسین در مورد سه نوع دینداری روایت شده است)، اما باز هم به همین منطق غلط راضی بودیم تا این بلاهایی را که سر ثریا آمده، توجیه کنیم و به ربا ربط دهیم اما ته دلمان هنوز قانع نشده و هم چنان مشکوک بودیم، چرا که سوال‌هایی مثل سوال های بالا بود که جوابی برایش نداشتیم و از طرفی فکر می‌کردیم چرا گناهی که معادل دشمنی با خداست، در رسانه‌ی ملی به گناهی که فقط زندگی را ویران می‌کند، تقلیل یافته است؟ و بعد به ذهن‎مان می‌رسید که اگر در چنین شرایطی ثریا از ارتکاب به ربا پشیمان شود، کار شاقی کرده است؟ خب هر کس دیگری هم بود، با دیدن این آثار زشت گناه پشیمان می‌شد! اما آیا دین خدا به همین آسانی است؟ یعنی با این منطق که هر کس به سراغ ربا برود، دنیایش تا این حد خراب می‌شود، می‌توان مردم را از نزدیک شدن به این محاربه‌ی الهی بر حذر داشت؟ یعنی مردم نمونه‌ای از انسان‌هایی که با ربا زندگی می‌گذرانند و اتفاقاً در ظاهر زندگی خوبی هم دارند و قتلی هم مرتکب نشده‌اند، سراغ ندارند؟ و آیا بهتر نبود آثار باورپذیر دیگری برای ربا همچون سقوط معنوی و خراب شدن نسل‌ها مد نظر قرار گیرد تا ارتکاب قتل؟ تا شاید مردم بیشتر هم‌ذات پنداری کنند؟


اما شب گذشته (دوشنبه) ماجرا برای‎مان فرق کرد، اگرچه تا همین قسمت قبلی از اینکه چطور یک زن مذهبی به بدترین وجه جلوی مخاطب خرد و بی‌آبرو می‌شود، حرص می‌خوردیم ولی با این وجود، همه چیز را به دلیل خوش‌بینی به آثار ربا ربط می‌دادیم. اما دیشب متوجه شدیم که نه! انگار چادر ثریاست که برای او عامل دردسر شده است نه ربا! چرا که اگر چادر ثریا نبود و زیر پای سرهنگ گیر نمی‌کرد، سرهنگ هم نمی‌مرد و این همه دردسر به وجود نمی‌آمد و فقط ثریا می‌ماند و یک ازدواجی که فاش شدنش هم خیلی ترسناک نبوده است و البته مقداری مشکل اقتصادی! و انگار فرق ثریا با بقیه عاملین ربا، در همین چادر است و لاغیر!


راستی نویسنده‌ی سریال چرا در صحنه‌ی تشریح قتل توسط ثریا، پای چادر او را وسط کشید؟ چرا ثریا که قرار است در این سریال نماد یک زن نگون‌بخت باشد، نیمی از صورتش را زیر چادر پنهان می‌کند و ادای سوپر مذهبی‌ها را در می‌آورد؟ آیا این نوع حجاب، با نحوه‌ی زندگی او و فرزندانش متناسب است؟ این نماهای غیر عادی از صورت ثریا به چه معناست؟ چرا نویسنده ماجرای ازدواج «پویا» و مخالفت ثریا با آن را در تقابل با ازدواج پنهانی ثریا قرار داده است؟ برای آنکه یک مادر مذهبی را به دلیل تناقض در گفتار و عملش جلوی چشم میلیون‌ها نفر از مخاطبین و در برابر فرزند جوانش لجن‌مال کند؟ تأثیر این سریال بر نوع نگاه جوانان به مادر خود چیست؟ آیا مسائلی از این دست، در قسمت‌های اخیر به جای مسئله‌ی ربا، به محوریت کار تبدیل نشده تا آنجا که اصلاً ماجرای مال شبهه‌ناک به فراموشی سپرده
شده است؟ آیا اصلاً این مسائل در صداوسیما مورد توجه قرار می‌گیرد یا آنکه به بهانه‌ی توجه به موضوع ربا، می‌توان هر بلایی بر سر یک زن چادری محجبه آورد تا جایی که او به یک شخصیت ترحم برانگیز بیچاره تبدیل شود؟

حالا می‌توان با صراحت اعلام کرد که «ربا» در این سریال موضوع اصلی نیست و خود ثریاست که برای نویسنده جذابیت دارد. به همین خاطر او برای حفظ اصول دراماتیک، هر بلایی را که می‌خواهد سر ثریا آوار می‌کند و اصلاً به تاثیرات آن توجهی ندارد. و این نه مختص این سریال که به یک روال در صداوسیما تبدیل شده است. به سریال‌های اخیر صداوسیما دقت کنید. در «شیدایی» تمام اتفاقات بد بر سر خانواده‌ی «حاج آقا سپاهان» -به عنوان یک فرد مذهبی- تلنبار شده است. لیلا -دختر چادری همین سریال- در هر دو ازدواجش شکست خورده تا جایی که با وجود خیانت همسر دومش، خجالت می‌کشد برای دومین بار سرشکسته به خانه‌ی پدری بازگردد و به همین دلیل پای همسر دروغ‎گویش می‌ایستد! راستی شما باشید از چادری بودن زده نمی‌شوید؟ نه! ظاهراً هرکه در این بزم مقرب‌تر است، جام بلا بیشترش می دهند!

در «فرات» بین دو شخصیت به شدت مذهبی کدورت بی‌موردی ایجاد می‌شود و دو دوست قدیمی به جان هم می‌افتند؛ تا جایی که یکی از آنها که بر روی مسجد رفتن و خرج دادن او تأکید زیادی می‌شود، به بی‌منطق ترین و کینه‌ای‌ترین آدم زمین تبدیل می‌شود! کمی عقب‌تر، در سریال‌های ماه مبارک رمضان، خانواده‌ی «حاج بابا» در سریال «سقوط یک فرشته» چنان از هم می‌پاشد که فقط با یک پایان هندی می‌توان آنها را دوباره دور هم جمع کرد! که البته همین اتفاق هم می‌افتد. استدلال همه‌ی این اتفاقات هم این است که اگر سقوط یک فرد مذهبی را نشان دهیم، بیشتر تأثیر دارد تا نمایش لغزیدن یک غیر مذهبی. البته راست می‌گویند، اما اصلاً به این فکر می‌کنند که چرا این طور است؟ برای آنکه مذهبی‌های راستین به دلیل داشتن قدرت ایمان، کمتر و سخت‌تر به گناه تن می‌دهند و از این رو وقتی یکی از آنها از لحاظ معنوی سقوط می‌کند، نتیجه می‌گیریم که کید شیطان و نفس انسان تا چه حد فریبنده و آدمی تا چه میزان در معرض لغزیدن است. اما اگر قرار باشد هر روز و هر شب طی یک سریال، این خانواده‌های مذهبی کلکسیونی از گناه را ردیف کنند، دیگر چگونه می‌توان این مهارت شیطان و قدرت نفس اماره و جایگاه متزلزل انسان را نشان داد؟ آیا نمایش مدام سقوط یک خانواده‌ی مذهبی و فروپاشی آن در سریال‌های متعدد، تاثیرات بدی بر روی ذهن بیننده ندارد؟

نمی‌خواهیم بگوییم سیروس مقدم و یا سعید فرهادی (نویسنده‎ی سریال) عنادی با مذهب دارند. نه! هدف‎مان این نیست. بلکه می‌خواهیم در مورد برخی از انحرافاتی که ناخواسته اما به صورت پرتکرار در سریال‌ها رخ می‌دهد و کم کم می‌رود که به یک جریان تبدیل شود، هشدار دهیم و نظارت طلب کنیم. آیا توقع زیادی است؟



و در پایان یک دغدغه‌ی جدی!
آقای ضرغامی! آقای دارابی!
نگرانیم شکاف بین صداوسیما و مردمی که به چادر، به ریش تیغ نخورده، به شرعی شدن روابط دختر و پسر، به خانواده، به مفهوم مادر و به امثال آن تعصب دارند، به زودی به دره‌ای تبدیل شود. آیا شما نگران این موضوع نیستید؟
آیا از این سریال هم به خاطر توهین به چادر تقدیر خواهید کرد؟
آيا شما كه خودتان خانواده‌هاي محجبه‌اي داريد، از اينكه در پر مخاطب‌ترين برنامه‌ي مجموعه‌ي تحت امر شما، اين‌طور حجاب برتر به لجن كشيده شد، خجالت نكشيديد؟
آيا مدعي العموم كه به‌درستي با ويژه‌نامه موهن خاتون برخورد كرد، با خاتون صداوسيماي ضرغامي هم برخورد خواهد كرد؟
راستی آقاي دارابي کی مراسم تقدیر از «تا ثریا» را برگزار خواهد كرد؟
به قلم دوست عزيزم:مهدي آذرپندار
لینک ثابت
* دهه سوم صفر *
چهارشنبه چهاردهم دی 1390 | * جواد متين *
* دهه سوم صفر در مسجد امام رضا (ع) *


    
لینک ثابت

" صــــفـر " ماه صدقه

ماه صفر دومين ماه قمري پس از محرم است. در دوران جاهليت آن را ناجز مي‌ناميدند. صفر از ريشه «صفر» به معني تهي و خالي است. دليل نامگذاري آن اين است که چون اين ماه پس از ماه محرم است و مردم دوران جاهليت در ماه محرم - به دليل اينکه از ماههاي حرام بود- از جنگ دست مي‌کشيدند، با فرارسيدن ماه صفر به جنگ روي مي‌آوردند و خانه‌ها خالي مي‌ماند؛ از اين رو به آن صفر گفته‌اند.
حوادث تاريخي فراواني در ماه صفر رخ داده است که به برخي از آنها اشاره مي‌شود:


اول صفر : وارد کردن سر مطهر امام حسين عليه السلام به شام ، ورود اهل بيت عليهم السلام به شام ، شهادت زيد بن علي بن الحسين عليهم السلام (به روايتي)، آغاز جنگ صفين (بنا بر روايتي)

دوم صفر : مجلس يزيد لعنت‌الله عليه بنا بر نقلي، شهادت زيد بن علي بن الحسين عليهم السلام ( به روايت ديگر)

سوم صفر : ولادت حضرت امام محمد باقر عليه السلام 57 هجري قمري به روايتي.

چهارم صفر : وفات آيت‌الله محمد علي شاه آبادي (1369 هجري)

پنجم صفر : شهادت حضرت رقيه سلام الله عليها و لعنة‌الله علي قاتليها، 61 هجري.

ششم صفر : صدور توقيع امام عصر ارواحنا لتراب مقدمه الفداء به حسين بن روح.

هفتم صفر : ولادت امام موسي کاظم عليه السلام 128 هجري، شهادت امام حسن مجتبي عليه السلام بنابر نقل بحار، وفات آيت‌الله العظمي مرعشي نجفي 1411 قمري.

هشتم صفر : وفات حضرت سلمان فارسي (سلمان محمّدي ) رضي‌الله عنه 35 هجري قمري

نهم صفر : شهادت عمار ياسر رضي‌الله عنه در جنگ صفين 37 هجري، شروع جنگ نهروان 38 هجري قمري.

دوازدهم صفر : وفات هارون برادر حضرت موسي عليهماالسلام.

سيزدهم صفر : اختيار حکمين در صفين و حيله عمروعاص.

چهاردهم صفر : شهادت محمدبن ابوبکر به دست عمروعاص (بنابر روايتي)

شانزدهم صفر : شهادت آيت‌الله سيد حسن اصفهاني فرزند آيت‌الله سيد ابوالحسن اصفهاني 1349 قمري.

هجدهم صفر : شهادت اويس قرني در جنگ صفين 37 هجري قمري.

بيستم صفر : اربعين حسيني.

بيست و دوم صفر : صدور توقيع شريف امام عصر ارواحنا لتراب مقدمه الفداء براي مرحوم شيخ مفيد اعلي الله مقامه 420 قمري.

بيست و سوم صفر : پي کردن ناقه حضرت صالح نبي عليه السلام توسط قومش - گرفتار شدن حضرت يونس عليه السلام در شکم ماهي.

بيست و چهارم صفر : شدّت يافتن بيماري حضرت رسول اعظم صلي الله عليه و آله و سلّم.

بيست و پنجم صفر : شانه گوسفند و دوات طلبيدن پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله و سلّم براي نوشتن وصيّت نامه و منع عمر (لعنة الله عليه) از اين کار.

بيست و ششم صفر : دستور پيامبر اکرم صلّي الله عليه و آله و سلم به لشکر اسامه جهت آماده شدن در جنگ با روميان( بنابر نقل واقدي 11 هجري) ، سالروز انقراض حکومت امويان.

بيست و هشتم صفر : رحلت جانسوز رحمت للعالمين پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلّم در روز دوشنبه 28 صفر سال 11 هجري قمري - شهادت مظلومانه سبط اکبر امام مجتبي عليه السلام 50 قمري.

(سي ام / بيست و نهم ) صفر : شهادت امام رضا عليه السلام 203 هجري قمري


اعمال ماه صفر

در اين ماه، به دادن صدقه اهتمام بيشتري شود و براي ايمني از بلاها، دعاي زير هر روز ده مرتبه خوانده شود:

يا شَديدَ الْقُوي‏ وَيا شَديدَ الْمِحالِ يا عَزيزُ يا عَزيزُ يا عَزيزُ ذَلَّتْ بِعَظَمَتِکَ جَميعُ خَلْقِکَ فَاکْفِني‏ شَرَّ خَلْقِکَ يا مُحْسِنُ يا مُجْمِلُ يا مُنْعِمُ يا مُفْضِلُ يا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ سُبْحانَکَ اِنّي‏ کُنْتُ مِنَ الظَّالِمينَ فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَنَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَکَذلِکَ نُنْجِي الْمُؤْمِنينَ وَصَلَّي اللَّهُ عَلي‏ مُحَمَّدٍ وَ الِهِ‏ الطَّيِّبينَ الطَّاهِرينَ!


اي سخت نيرو، و اي سختگير! اي عزيز، اي عزيز، اي عزيز! خوارند از بزرگي‏ات همه خلقت. پس کفايت کن از من شرّ خلق خودت را، اي احسان بخش! اي نيکوکار! اي نعمت بخش! اي عطا دِه! اي که معبودي جز تو نيست! منزّهي تو! به راستي من از ظالمانم. اجابت کرديم برايش و نجاتش داديم از غمّ و همچنين نجات دهيم مؤمنان را، و رحمت کند خدا بر محمّد و آل پاک و پاکيزه‏اش!

روز اول:

روز اول سنه سي و هفتم شروع به جنگ صفين شد و در اين روز سنه شصت و يکم به قولي سر مبارک حضرت سيد الشهداء عليه السلام را وارد دمشق کردند و بني اميه آن روز را عيد قرار دادند و آن روزي است که تازه مي‏شود در آن احزان (کانت مآتم بالعراق تعدها أموية بالشام من أعيادها) و در اين روز و به قولي روز سوم سنه صد و بيست و يک زيد بن علي بن الحسين شهيد شده


اعمال روز سوم ماه صفر:

1. نماز گزاردن. دو رکعت نماز که در رکعت اوّل، سوره حمد و فتح، و در رکعت دوم، سوره حمد و اخلاص خوانده شود. پس از نماز:
الف) صد مرتبه صلوات.
ب) صد مرتبه «اَللَّهُمَّ الْعَنْ الَ اَبي‏ سُفْيانَ».
ج) صد مرتبه استغفار گفته شود و از خداوند متعال، طلب حاجت شود.

اعمال روز بيست و هفتم صفر:

1. خواندن زيارت امام حسين (ع).
2. خواندن زيارت اربعين. در روايتي از امام عسکري (ع)، خواندن زيارت اربعين، از نشانه‏هاي مؤمن بر شمرده شده است.

ماه صفر در تاريخ قمرى
ماه صفر، دومين ماه سال قمرى است. تاريخ قمرى همانند ساير تاريخ ‌هاى رايج، از دوازده ماه تشکيل يافته و اسامى آن ها بدين ترتيب است: محرم، صفر، ربيع الاوّل، ربيع الثّانى، جمادى الاولى، جمادى الثّانيه، رجب، شعبان، رمضان، شوّال، ذوالقعده و ذوالحجّه.

اين تاريخ، پيش از اسلام، در ميان مردم جزيرة العرب رواج داشت و تاريخ رسمى آنان بود.

پس از ظهور دين مبين اسلام، تاريخ قمرى به عنوان يک تاريخ مذهبى و ملى، مورد پذيرش مسلمانان قرار گرفت.

در عصر خلافت عمر بن خطاب (دومين خليفه مسلمانان) با پيشنهاد حضرت على عليه السّلام و تصويب خليفه وقت، هجرت پيامبر اکرم صلّى اللّه عليه و آله از مکه معظمه به مدينه منوره، مبداء تاريخ قمرى اسلامى قرار گرفت. بدين جهت، اين تاريخ را، تاريخ هجرى قمرى ناميده اند.

گفتنى است که تاريخ قمرى بر اساس گردش ماه (قمر) بر دور زمين محاسبه مى گردد. به اين صورت که ماه، هنگامى گردش خود را از هلال آغاز مى کند تا به پايان رساند و به هلال بعدى وصل شود، يک ماه پديد مى آيد و با دوازده بار تکرار اين گردش، يک سال قمرى شکل مى گيرد.

هر ماه قمرى، مدتش 29 روز و 12 ساعت و 43 دقيقه است و تعداد روزهاى يک سال قمرى، 354 روز است.
اما تاريخ ‌هاى ديگر، مانند: هجرى شمسى، فرس قديم، ميلادى و غيره، بر اساس گردش زمين بر دور خورشيد محاسبه مى گردد و تعداد روزهاى آن ها، 365 روز و 6 ساعت است. به همين جهت ميان تاريخ قمرى و تاريخ شمسى، در حدود يازده روز در هر سال فاصله است.



علل نامگذارى ماه هاى قمرى

ابن عساکر در کتاب گرانسنگ «تاريخ دمشق» به نقل از ابوعمروبن علاء درباره علل نام گذارى ماه هاى قمرى گفته است: إنّما سُمّى المحرّم لا ن القتال حرم فيه، و صفر لا ن العرب کانت تنزل فيه بلادا يقال لها صفر، و شهرا ربيع کانوا يربعون فيها، و جماديان کان يجمد فيها الماء، و رجب کانوا يرجبون فيه النّخل، و شعبان شعب فيه القبائل، و رمضان رمضت فيه الفصال من الحرّ، و شوّال شالت الا بل باءذنابها للضرب، و ذوالقعدة قعدوا فيه عن القتال، و ذوالحجّة کانوا يحجّون فيه، فامّا اوّل السّنة فالمحرّم.

يعنى: ماه محرم، بدين جهت ناميده شده است که جنگ و درگيرى در آن حرام شده است، و ماه صفر بدين لحاظ ناميده شده است که عرب ها در اين ماه بر زمين هايى، منزل مى گزيدند که به آن ها صفر گفته مى شد، و دو ماه ربيع (اوّل و ثانى) بدين جهت ناميده شده اند که عرب ها در اين دو ماه زندگى بهارى در پيش مى گرفتند، و دو ماه جمادى (اوّل و آخر) بدين جهت ناميده شده است که عرب ها در اين ماه براى درختان خرما ستون هايى قرار مى دادند تا بر اثر زيادى محصول خرما، شاخه ها و درختان خرما نشکند، و شعبان از اين جهت ناميده شده است که قبيله ها در آن از يکديگر پراکنده و جدا مى شدند، و رمضان از اين جهت ناميده شده است که در آن، فصل هاى سال به شدت گرما مى رسند، و شوال بدين جهت ناميده شده است که شتر، دم خود را براى زدن بالا مى برد (کنايه از آمادگى عرب ها براى ضربه زدن به يکديگر)، و ذى قعده به اين سبب ناميده شده است که مردم در اين ماه به خاطر حرمت جنگ و خون ريزى، خانه نشين مى شوند، و ذى الحجّه بدين سبب ناميده شده است که عرب ها در اين ماه، به حجّ خانه خدا مى پرداختند. و اما نخستين ماه سال، ماه محرم است.

صفر به معناى خالى نيز آمده است. ممکن است علت نامگذارى اين ماه بدين جهت باشد که عرب ها پس از تحمل سه ماه حرام و خوددارى از قتل و غارت و خون ريزى، با آغاز ماه صفر به جنگ و غارتگرى مى پرداختند و روستانشينان و ساکنان کم جمعيت باديه ها از ترس هجوم غارتگران و جنايتکاران، اسباب و اثاث خويش را جمع کرده و به جاهاى امن کوچ مى نمودند و روستاها و باديه هاى خود را خالى مى کردند.


حرمت ماه صفر در نزد قريش

اهالى حجاز، به ويژه قبيله معروف «قريش» پيش از ظهور اسلام، نسبت به زيارت خانه خدا و حرام دانستن چهار ماه از ايّام سال قمرى که از سنت هاى بر جاى مانده از حضرت ابراهيم عليه السّلام و فرزندش اسماعيل عليه السّلام بود، مرتکب تحريف و تغيير در احکام الهى و عمل نمودن به هواهاى نفسانى خود مى شدند.

آنان چون مردمى جنگجوى، قبيله گرا و فاقد تشکيلات حکومتى و دولت بودند، در بيشتر سال به تاراج دارايى ها، جنگ و خون ريزى يکديگر و ساير ساکنان شبه جزيره مى پرداختند و امنيت جامعه را به کلى از ميان مى بردند.

از سوى ديگر ناچار بودند که به خاطر پاى بندى به سنّت آبا و اجدادى خويش، چهار ماه حرام را تحمل کنند و در اين مدت از جنگ و خون ريزى و غارتگرى دست بردارند.

پس از مدتى، تحمل سه ماه حرام (يعنى: ذى قعده، ذى حجه و محرم) که پشت سر هم بودند، بر آنان دشوار آمد و در صدد تغيير آن برآمدند.

آنان تصميم گرفتند که حرمت ماه ذى قعده و ذى حجه را نگه دارند و اين دو ماه را جهت زيارت خانه خدا براى ساکنان شبه جزيره در امنيت نگه دارند، ولى بر خلاف سنت ابراهيمى، حرمت ماه محرم را شکسته و آن را براى خود مباح سازند و در اين ماه، بسان ماه هاى ديگر سال به جنگ و غارتگرى بپردازند و به جاى آن، ماه صفر را حرام نمايند.
بدين جهت، مدتى ماه صفر در نزد آنان، از جمله ماه هاى حرام بوده است.

هم چنين آنان دست کارى ديگرى در ماه هاى حرام کرده بودند و آن عبارت بود از اين که هر ماه حرام را دو سال حرام مى دانستند و ماه هاى ديگر را حلال مى شمردند. به عنوان مثال، دو سال پشت سر هم، ماه محرم را ماه حرام و ماه زيارت مى دانستند و ماه هاى ديگر را براى خويش مباح مى نمودند و سپس دو سال بعد، ماه صفر را ماه زيارت و ماه حرام مى دانستند و ساير ماه ها را حلال و مباح مى شمردند. تا اين که حج آنان در حجة الوداع که آخرين سفر زيارتى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به مکه معظمه بود،مصادف شد با ماه ذى الحجّه، و در اين ماه مسلمانان حج واجب و زيارت خانه خدا را به جاى آوردند و به دستور رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله اين ماه براى هميشه ماه زيارتى خانه خدا و حج واجب تعيين گرديد.


برخورد قرآن کريم با تحريف هاى مشرکان قريش

قرآن کريم که کامل ترين کتاب آسمانى است، تحريف هاى پديد آمده از سوى مشرکان قريش در تغيير و تبديل ماه حرام و دست کارى در احکام الهى را به رسميت نشناخت و آن را محکوم کرد.
در سوره مائده، خطاب به مؤ منان فرمود: يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنوُا لا تُحِلّوُا شَعائِرَ اللّهِ وَ لَا الشَّهْرَ الْحَرامَ...
اى کسانى که ايمان آورده ايد، شعائر الهى و ماه حرام را بر خود حلال و مباح نسازيد.

در سوره توبه، اين موضوع را به صورتى روشن تر بيان کرد و کردار مشرکان و کافران را تقبيح نمود: إ نَّمَا النَّسيئىُ زِيادَةٌ فِى الْکُفرِ يُضَلُّ بِهِ الَّذينَ کَفَروُا يُحِلُّونَهُ عاما وَ يُحَرِّمُونَهُ عاما لِيوُا طِئوُا عِدَّةَ ما حرَّمَ اللّهُ، فَيُحِلُّوا ما حَرَّمَ اللّهُ زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ اَعْمالِهِمْ.

همانا فراموشى (نسبت به ماه هاى حرام) در کفر (عصرجاهليت) بسيار بود که به واسطه آن گمراه مى شدند آنانى که کفر را پيشه خود کرده بودند. به طورى که (آن ها را) در سالى حلال و در سال ديگر حرام مى شمردند تا پايمال کنند شمار آن چه (از ماه ها) را که خدا حرام کرده است. پس آنان، مباح مى کردند آن چه را که خدا حرام کرده بود. (بدين ترتيب) کردار زشتشان برآنان آراسته مى گرديد.

قرآن کريم بسان سنّت ابراهيمى، تنها ماههاى ذى قعده، ذى حجّه، محرّم و رجب را حرام و ماه هاى زيارت دانسته است.

ماه صفر در نزد شيعيان

شيعيان إثنى عشرى و محبان اهل بيت عليهم السّلام، ماه صفر را از ايام سوگوارى سال مى دانند. زيرا در ابتداى اين ماه خانواده امام حسين عليه السّلام و بازماندگان واقعه کربلا را به صورت اسيرى وارد شام نمودند و آنان را در فشار روحى و روانى و مورد تحقير و توهين قرار دادند، به طورى که يکى از فرزندان خردسال امام حسين عليه السّلام، به نام رقيه (س)، بر اثر اين سختى هاى طاقت فرسا، در دمشق به لقاءاللّه پيوست. هم چنين، بيستم اين ماه، اربعين شهادت امام حسين عليه السّلام و يارانش در کربلا است.

بنا به روايت علماى شيعه و برخى از علماى اهل سنت، در 28 صفر، رحلت جانگداز رسول گرامى اسلام حضرت محمد صلّى اللّه عليه و آله و شهادت سبط پيامبر، حضرت امام حسن مجتبى عليه السّلام و در آخر اين ماه، شهادت ثامن الحجج حضرت على بن موسى الرضا عليه السّلام واقع شده است. بدين جهت، شيعيان اين ماه را همانند ماه محرم، به سوگوارى مى پردازند. در بسيارى از مراسم ها و محافل مذهبى، دو ماه محرم و صفر را پشت سر هم گرامى مى دارند و در آن ها به عزادارى مشغول مى باشند.

وليکن، اکثر مورخان اهل سنت، رحلت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را در ماه ربيع الاول مى دانند. بدين جهت براى اين ماه برنامه ويژه اى ندارند.

اعمال عبادى ماه صفر

هر يک از روزهاى سال، روز خداست و انسان مى تواند در آن روز براى موفقيت خويش، تلاش کند و براى نزديکى به خداى سبحان و فراهم آورى خرسندى وى، عبادت کند، تصدّق نمايد و خدمت به مردم کند.

ماه صفر نيز اين چنين است. اگر انسان، طالب رضاى الهى باشد و در اين راه بکوشد، به توفيقات الهى دست پيدا مى کند و درهاى رحمت، نعمت و سرافرازى را به روى خود مى گشايد. در مقابل، اگر از ياد خدا غافل بماند و در پى هوى و هوس هاى نفسانى باشد و از شيطان لعين پيروى کند، طبعا از توفيقات الهى دور مى گردد و درهاى نقمت، بدبختى و سياه روزى را به روى خود مى گشايد و زمينه عذاب الهى در روز قيامت را براى خويش فراهم مى کند.
با اين حال، در برخى از منابع آمده است که ماه صفر، معروف به نحوست است.

محدث جليل القدر حضرت آيت الله شيخ عباس قمى (ره) هم در مفاتيح الجنان، در بخش اعمال ماه صفر، و هم در وقايع الايّام، به اين موضوع اشاره کرده است.

در اين جا، متن گفتار اين محدث بزرگ را از وقايع الايّام بيان مى کنيم:

بدان که اين ماه (صفر) معروف به نحوست است و شايد سبب آن، واقع شدن وفات رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله است در آن، هم چنان که نحوست دوشنبه به اين سبب است. و يا به جهت آن است که اين ماه، بعد از سه ماه حرام (ذى قعده، ذى حجّه و محرم الحرام) واقع شده که در آن سه ماه، حرب و قتال نبوده و در اين ماه، شروع به قتال مى نمودند و خانه و منازل از اهلش خالى مى شد. و اين هم يک سبب است در وجه تسميه آن، به صفر.
به هر حال، از براى رفع نحوست، هيچ چيز بهتر از تصدقات و ادعيه و استعاذات وارده نيست. و اگر کسى خواهد محفوظ بماند از بلاهاى نازله در اين ماه، در هر روز ده مرتبه بخواند اين دعايى را که «محدث فيض» روح الله روحه، در «خلاصة الاذکار» ذکر فرمود:


يا شديد القوى، و يا شديد المحال، يا عزيز، يا عزيز، ذلّت بعظمتک جميع خلقک، فاکفنى شَرّ خلقک، يا محسن، يا مجمل، يا منعم، يا مفضل، يا لا اِله الّا اءنت، سبحانک إ نّى کنتُ مِن الظّالمين، فاستجبناله و نجّيناهُ
من الغمّ، و کذلک ننجىِ المؤ منين، و صلّى اللّه على محمّد و آله الطّيبين الطّاهرين.
سيّد، در «اقبال» دعايى براى هلال اين ماه روايت کرده است.

لینک ثابت

دلهايي كه در سرشماري نفوس مي شكند ...


سلام مادر، از سازمان آمار نفوس و مسکن مزاحم می شم، شما چند نفرید؟

مادر، سرش را پایین می اندازد و سکوت می کند.

مادر:میشه خونه ما بمونه برای فردا؟
چرا مادر؟
آخه شاید از پسرم خبری برسه...


لینک ثابت
سانسور عاطفه فقط به جرم مسلماني


معیارها و سیاست های دوگانه رسانه های غربی در عرصه سیاست که پیگیری منافع سردمدارانشونه، عجیب نیست اما به نظر می رسه رویکرد دوگانه شون در موضوعات و وقایع انسانی و اخلاقی غیرمنتظرس. 

به عنوان نمونه چندی پیش و در جریان سونامی ژاپن عکسی از یک زن که به همراه دخترش زیر آوارهای این فاجعه مدفون شده بود، تا روزها سوژه خبری رسانه های غربی و بسیاری دیگر از رسانه ها بود.


به فاصله اندکی از انتشار تصویر این زن و کودک ژاپنی، خبرگزاری ها و روزنامه های جهان اقدام به تعریف و تمجید از مقام مادری و محبت زن ژاپنی پرداختند و ده ها هزار کلمه در توصیف آن منتشر کردند.‬ 

این واقعه در شرایطی رخ داد که درست مشابه همین اتفاق برای یک مادر و کودک فلسطینی روی داد اما آنان به جای مرگ در اثر زلزله و سیل، در نتیجه تیرباران اشغالگران صهیونیست جان دادند؛ این مادر فلسطینی حتی در آخرین لحظات زندگی هم از سپر کردن خود برای کودکش دریغ نکرد.


به نظر می‌رسد سر مادر و کودک مسلمان هدف گلوله صهیونیست‌ها قرار گرفته است


هر چند اقدام زن ژاپني كه بر اساس حس مادري خدادادي بود، تحسين برانگيز است ولي تصویر دردناک مادر فلسطيني خلاف عکس زن ژاپنی در هیچ یک از آن رسانه ها منتشر نشد چه رسد به قلم فرسایی درباره مهر و از جان گذشتگی مادر فلسطینی. 

شاید اگر این زن و کودکش مسلمان نبودند و یک طرف ماجرا هم رژیم جنایتکار صهیونیستی نبود، بسیاری از مردم دنیا همچون آنچه درباره زن و کودک ژاپنی دیدند و شنیدند درباره این تصویر دردناک و آنچه بر آنان گذشته است هم می فهمیدند.

این موضوع را بگذارید کنار ادعاهای حقوق بشری غرب و نتیجه بگیرد


این تصویر دردناک در هیچ یک از آن رسانه ها منتشر نشد

پس بياييد ما آن را منتشر كنيم

لینک ثابت
آب هم شرمنده عباس (ع) است



همان آبی كه بر فرزندان پیامبر در ظهر عاشورا 14 قرن پیش بستند، امروز در حرم قمر بنی هاشم، به طرز معجره آسایی نابینا را بینا می كند، بیمار سرطانی را شفا می دهد و از 50 سال قبل تاكنون این آب در یك سطح ثابت مانده و هر چه از آن استفاده می شود نه كم و نه زیاد می‌شود.



شیخ عباس 74 ساله ، كه 36 سال خادم حرم حضرت عباس علیه السلام است در مورد جریان آب دور قبر علمدار كربلا گفت: قبلا دو چشمه در سرداب مطهر وجود داشت كه از 400 سال قبل كه آب لوله‌كشی نبود این آب مرتب می‌جوشیده و از یك طرف وارد و از طرف دیگر خارج می‌شد كه مزه و طعم آن آب از بهترین آب معدنی امروز هم بهتر بود و آن سرداب پله داشت.


مردم می‌آمدند و از آن آب به عنوان تبرك استفاده می‌كردند و آب در تابستان خنك و در زمستان گرم بود ... از 50 سال قبل تاكنون این آب در یك سطح ثابت مانده و هر چه از آن استفاده می شود نه كم و نه زیاد می‌شود. 

وی ادامه داد: شما به خوبی می‌دانید اگر آب به مدت 10 روز در یك جا بماند گندیده می‌شود، اما این آب با وجود اینكه درب ورودی آن بسته شده مانند گلاب می‌ماند و در اطراف قبر مطهر حضرت قمربنی هاشم حلقه
زده و همچنان بسیار تازه و معطر مانده است.



شیخ عباس ادامه داد: این آب به ارتفاع یك متر بالاتر از قبر قرار دارد، اما هرگز وارد مرقد مطهر نشده و من این‌ها را به چشم خود دیده‌ام و بارها شاهد بوده‌ام چقدر افراد كور وارد حرم شده و چند قطره از این آب در چشمان آنها ریخته شده و بینا شده‌اند و یا افرادی دارای امراض پوستی و سرطانی با استفاده از این آب شفا پیدا كرده‌اند.


وی ادامه داد: مگر آب دریای رحمت آقا تمام می‌شود. هم اكنون در بخش درب صاحب‌الزمان مرقد مطهر ابوالفضل پنجره كوچكی قرار دارد كه وصل به سرداب حرم است و اگر نگاه كنید از آن مرتب بوی گلاب می‌آید و این همان آبی است كه متأسفانه خادمان كنونی در ورودی آن را و راه رسیدگی به سرداب را به روی زوار بسته‌اند.



لینک ثابت
«عیدی گروه فرقان به جمهوری اسلامی»
اگر 6 تير مسجد ابوذر منفجر نمي شد !


ابتدای پیروزی انقلاب یکی از مشکلات جدی نظام جمهوری اسلامی موضوع منافقینی بود که برای رسیدن به اهدافشان دست به هر کاری می زدند و از کشته شدن زنان و کودکان و بی گناهان هیچ ترسی نداشتند. سال 60 سالی بود که آنها با عملیات های تروریستی پی در پی سعی در براندازی نظام داشتند. یکی از این عملیات ها ترور مقام معظم رهبری در 6 تیر 60 بود که الحمدالله با شکست منافقین رو به رو شد. 


چهار پنج روز از عزل بنی‌صدر می‌گذشت. جنگ با عراق و شورش منافقین بعد از اعلام جنگ مسلحانه با جمهوری اسلامی، بحث داغ محافل بود. آیت‌الله خامنه‌ای که از جبهه‌ها برگشته و خدمت امام رسیده بودند، بعد از دیدار، طبق برنامه‌ شنبه‌ها، عازم یکی از مساجد جنوب‌شهر برای سخنرانی بودند. 

خودرو حامل آیت‌الله خامنه‌ای که از جماران حرکت می‌‌کرد، آن روز مهمان ویژه‌ای داشت؛ خلبان عباس بابایی که می‌خواست درد دل‌هایش را با نماینده‌ امام در شورای عالی دفاع در میان بگذارد. آن‌ها نیم‌ ساعت زودتر از اذان ظهر به مسجد ابوذر رسیدند و گفت‌وگوشان را در همان مسجد ادامه دادند.


نماز ظهر تمام شد. آقا رفتند پشت تریبون. نمازگزاران همان‌طور منظم در صفوف نماز نشسته بودند. پرسش‌های نوشته‌ مردم را به سخنران می‌دادند، اگرچه بعضی از پرسش‌ها تند و حتی گاهی بی‌ربط بود.

آقا در سخنرانی مقدمه‌ای ‌چیدند تا به این‌جا ‌رسیدند که: «امروز شایعات فراوانی بین مردم پخش شده و من می‌خواهم به بخشی از آن‌ها پاسخ بدهم.»

بین جمعیت ضبط صوتی دست به دست شد تا رسید به جوانی با قد متوسط و موهای فری و کت و پیراهن چهارخانه و صورتی با ته‌ریش مختصر که آن روزها کلیشه‌ چهره‌ و تیپ خیلی از جوان‌ها بود. خودش را رساند به تریبون. ضبط را گذاشت روی تریبون؛ درست مقابل قلب سخنران. دستش را گذاشت روی دکمه‌ Play. شاسی تق تق صدا کرد و روشن نشد؛ مثل حالت پایان نوار، اما او رفت.


یک دقیقه نگذشت که بلندگو شروع کرد به سوت کشیدن. آقا همین‌طور که صحبت می‌کردند، گفتند: «آقا این بلندگو را تنظیم کنید.» بعد خودشان را به سمت چپ کشیدند و از پشت تریبون کمی عقب آمدند و به صحبت ادامه دادند: «در زمان امیرالمؤمنین، زن در همه‌ جوامع بشری -نه فقط در میان عرب‌ها- مظلوم بود. نه می‌گذاشتند درس بخواند، نه می‌گذاشتند در اجتماع وارد بشود و در مسائل سیاسی تبحر پیدا بکند، نه ممکن بود در میدان‌های...



انفجار!

آقا که هنگام سخنرانی رو به جمعیت و پشت به قبله بودند، با یک چرخش 45 درجه‌ای به طرف چپ جایگاه افتادند. اولین محافظ خودش را بالای سر آقا رساند. مسجد کوچک بود و همان یک محافظ، به تنهایی تلاش کرد که آقا را بیاورد بیرون.


امام جماعت، متحیر وسط مسجد مانده بود. چشمش به یک ضبط صوت ‌افتاد که مثل یک کتاب، دو تکه شده بود. روی جداره‌ داخلی ضبط شکسته، با ماژیک قرمز نوشته بودند «عیدی گروه فرقان به جمهوری اسلامی».

بیرون از مسجد، در آغوش محافظ، لحظاتی به هوش آمدند. سرشان را آوردند بالا، اما زود سرشان افتاد. محافظ‌ها بلیزر سفید را انگار که ترمز نداشت، با سرعتی غیر قابل تصور می‌راندند.




در مسیر بیمارستان، هر وقت به هوش می‌آمدند، زیر لب زمزمه‌ای می‌کردند؛ شهادتین می‌گفتند. لب‌ها و چشم‌ها تکان می‌خوردند؛ خیلی کم البته.

در خیابان قزوین، خودرو به یک درمانگاه کوچک رسید. پنج نفر آدم با قیافه‌ خون‌آلود و اسلحه به دست، وارد درمانگاه شدند و آقا را روی دست این طرف و آن طرف ‌بردند.
با آن صورت خون‌آلود، کسی امام جمعه‌ شهر را نشناخت. دکتری با گوشی، دکتری ضربان قلب را گرفت: «نمی‌شود کاری کرد.» محافظ‌ها با سرعت به سمت در خروجی رفتند. پرستاری که تازه از راه رسیده بود، پرسید: «ایشان کی هستند‌؟ دارند تمام می‌کنند» اسم آقای خامنه‌ای را که شنید، گفت: «ببریدشان بیمارستان؛ اما یک کپسول اکسیژن هم با خودتان ببرید».


انگار کسی صدای آن پرستار را نشنید. کپسول را برداشت و خودش را به ماشین رساند. «آقا این کپسول لازمتان است.» کپسول اکسیژن و پایه‌ آهنی چرخدار را نمی‌شد برد توی ماشین. پایه‌های کپسول را تکیه دادند روی رکاب ماشین، پرستار هم نشست بالای سر آقا. در تمام راه، ماسک اکسیژن را روی صورت آقا نگه داشت و به همه دلداری ‌داد.

یکی از محافظ‌ها پرسید:«حالا کجا برویم!؟» پرستار گفت: «بیمارستان بهارلو، پل جوادیه». ماشین انگار ترمز نداشت. 



محافظ بیسیم را برداشت. کُدشان «حافظِ هفت» بود. «مرکز 50- 50»؛ این رمزِ آماده‌باش بود، یعنی حافظ هفت مجروح شده. کسی که پشت دستگاه بود، بلند زد زیر گریه. محافظ یک‌دفعه توی بیسیم گفت: «با مجلس تماس بگیر.» اسم دکتر فیاض‌بخش و چند نفر دیگر از پزشک‌های مجلس را هم گفت؛ «منافی، زرگر، ... بگو بیایند بیمارستان بهارلو.». 

ماشین را از در عقب بیمارستان بردند توی محوطه‌. برانکارد آورند و آقا را رساندند پشت در اتاق عمل. دکتر محجوبی از همدان آمده بود بیمارستان بهارلو. تازه جراحیش‌ را تمام کرده بود. داشت دستش را می‌شست که از اتاق عمل خارج شود. آقا را که با آن وضع دید، گفت خیلی سریع دوباره اتاق عمل را آماده کنند.


سمت راست بدن پر از ترکش بود و قطعات ضبط صوت. قسمتی از سینه کاملاً سوخته بود. دست راست از کار افتاده بود و ورم کرده بود. استخوان‌های کتف و سینه به راحتی دیده می‌شد. 37 واحد خون و فراورده‌های خونی به آقا زدند. این همه خون، واکنش‌های انعقادی را مختل ‌کرد. دو سه بار نبض افتاد. چند بار مجبور شدند پانسمان را باز کنند و دوباره رگ‌ها را مسدود کنند. کیسه‌ها‌ی خون را از هر دو دست و هر دو پا به بدن تزریق ‌می‌کردند، اما باز هم خون‌ریزی ادامه داشت.

یک‌دفعه یکی از دکترها دست از کار کشید. دستکشش را درآورد و گفت: «دیگر تمام شد.» بی‌راه نمی‌گفت؛ فشار تقریباً صفر بود. یکی دیگر از دکترها به او تشر زد که چرا کشیدی کنار؟

فشار کم‌کم بالا آمد و دوباره شروع کردند.


دکتر منافی، همان‌ طور که می‌آمد بیمارستان بهارلو، تلفن زده بود که دکتر سهراب شیبانی، جراح عروق و دکتر ایرج فاضل هم بیایند. آقای بهشتی هم دکتر زرگر را خبر کرده بود. دکتر محجوبی که حال و روز دکتر زرگر را دید، گفت: «نگران نباش، من خون‌ریزی را بند آورده‌ام.»

عمل تا آخر شب طول کشید، اما دیگر نمی‌شد درمان را آن‌جا ادامه داد. کنترل امنیتی بیمارستان بهارلو مشکل بود. تنها بیمارستانی هم که می‌شد بعد از عمل مراقبت‌های لازم را به عمل آورد، بیمارستان قلب بود. آن موقع رئیس بیمارستان قلب دکتر میلانی‌نیا بود. چند ماه بعد، نام همین بیمارستان را گذاشتند
«بیمارستان قلب شهید رجایی».



هلی‌کوپتر خبر کردند. نمی‌توانستند بیمار را از میان ازدحام مردم نگران بیرون ببرند. محافظ پشت بی‌سیم گفته بود که قلب ایشان صدمه دیده؛ رادیو هم همین را اعلام کرده بود. مردم نگران بودند که نکند قلب ایشان از کار افتاده باشد، آمده بودند و می‌گفتند «قلب ما را بردارید و به ایشان بدهید». 

با هزار ترفند، هلی‌کوپتر را وسط میدان بیمارستان نشاندند. تا برسند به بیمارستان قلب، خط مونیتور وضعیت نبض، دو بار ممتد شد.



دکترها می‌گفتند آقا چند مرتبه تا مرز شهادت رفته‌ و برگشته. یک‌بار همان انفجار بمب بود، یک‌بار خون‌ریزی بسیار وسیع و غیر قابل کنترل بود، یک‌بار هم جمع شدن پروتئین‌ها در ریه و حالت خفگی. همه‌ این‌ها گذشت، اما بیمار تب و لرز شدیدی داشت. چند پتو می‌‌انداختند روی‌ آقا. گاهی حتی دکترها بغلشان می‌کردند تا لرز را کمتر کنند. معلوم نبود منشأ این تب‌ها کجاست؟ ضایعه‌ کوچکی هم در ریه دیده بودند.

آقا لوله تنفس داشتند و نمی‌توانستند حرف بزنند. خودشان کاملاً حس کرده بودند که دست راستشان کار نمی‌کند. اولین چیزی که با دست چپ نوشتند، دوتا سؤال بود؛ «همراهان من چطورند؟» «مغز و زبان من کار خواهد کرد یا نه؟»


دکتر باقی روی سطحی از پوست بدن کار می‌کرد که برای ترمیم و پیوند به قسمت‌های آسیب‌دیده برداشته بودند. زخم‌ها زیاد بودند. درد زخم‌ها خیلی زیاد بود، اما دکترها می‌گفتند تحمل‌ آقا زیادتر است. می‌گفتند «اصلاً مسکّن‌ها به حساب نمی‌آیند.»

بحث دکترها این بود که بالاخره تکلیف این دست چه می‌شود؟ شکستگیش رو به بهبود بود، ولی هیچ‌ علامت حرکتی نداشت. چند نفر از جراحان و ارتوپدها بحث می‌کردند که دست قطع شود یا بماند.


امام مرتب پیغام می‌دادند و از اطرافیان می‌پرسیدند که: «آقاسیدعلی چطورند؟»

پیامشان ساعت دو بعد از ظهر پخش ‌شد. دکتر میلانی‌نیا رادیو را گذاشت بیخ گوش آقا. آن‌ موقع ایشان به هوش بودند؛ روح تازه‌ای انگار در وجودشان دمید، جان گرفتند. 



حالشان بهتر بود، اما هنوز قضیه‌ هفتاد و دو تن را نمی‌دانستند. از تلویزیون آمدند که گزارش تهیه کنند. یک ساعتی معطل شدند تا آقا به هوش آمد. پرسیدند حالتان چطور است؟
گفتند: «من بحمدالله حالم خیلی خوب است» و شعر رضوانی شیرازی را خطاب به امام خواندند:

«بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت
سر خُمِّ می سلامت، شکند اگر سبویی»

آقای هاشمی می‌گفت «اگر یک روز از حال آقا باخبر نباشم، احساس می‌کنم چیزی کم دارم.» برای همین مرتب از ایشان احوال‌پرسی می‌کرد. حاج احمدآقا هم همین‌طور؛ مرتب احوال می‌پرسیدند و روزانه به حضرت امام خبر می‌دادند.



کم‌کم به اطرافیان فشار می‌آوردند که: «آقاجان من باید از وضع کشور اطلاع پیدا کنم. شما هم رادیو را از من گرفته‌اید، هم تلویزیون را.» دکترها بهانه می‌آوردند که امواج رادیویی، دستگاه‌های درمانی ما را به‌هم می‌ریزد و عملکردشان را مختل می‌کند!



خیلی از چهره‌های انقلاب برای عیادت می‌آمدند، اما آقا مرتب از شهید بهشتی می‌پرسیدند: «چرا همه می‌آیند، اما ایشان نمی‌آید؟» شک کرده بودند که یک خبرهایی هست. دور و بری‌ها هم مانده بودند که چطور به ایشان بگویند. دکتر منافی گفت بهترین راه این است که بگوییم حاج احمدآقا و آقایان رجایی و باهنر و هاشمی رفسنجانی بیایند و کم‌کم ایشان را از بمب گذاري 7 تير در حزب مطلع کنند. جمع شدند، اما باز هم نتوانستند بگویند. گفتند فقط یکی‌ دو نفر شهید شده‌اند.



آقا از جمع آن شهیدها به دو نفر خیلی علاقه داشت؛ دکتر بهشتی و محمد منتظری. اولین کسی هم که به بیمارستان بهارلو آمده بود، محمد منتظری بود. آقا اول پرسیدند آقای بهشتی چطورند؟ گفتند یک‌ مقدار پاهایش مجروح شده است.


آقایان که رفتند، ایشان رو کردند به دکتر میلانی‌نیا و پرسیدند شما از حال ایشان خبر داری؟ دکتر گفت: «بله، از وضعشان باخبرم.» پرسیدند: «مراقبت جدی از حال ایشان می‌شود؟ آن‌جا هم سر می‌زنید؟» بعد هم دکتر را سؤال‌پیچ کردند. دکتر میلانی‌نیا با بغض از اتاق زد بیرون. دوباره که آمد، آقا را دید که‌ بچه‌های همراه را جمع کرده‌اند و ازشان بازجویی می‌کنند. دکتر دست و رویش را شسته بود. نشست و یکی یکی اسم همه‌ شهدای حزب را به آقا گفت.


شیرینی عیدی گروهک فرقان، به کام مردم نشست. هر وقت که در حزب جلسه بود، آقا آخرین نفری بود که از حزب می‌آمد بیرون و اگر 6 تير مسجد ابوذر منفجر نمي شد .....



لینک ثابت

تمامی حقوق مادی و معنوی " جواد متين " برای " * جواد متين * " محفوظ می باشد!
طـرّاح قـالـب: شــیــعــه تـم